بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

بردیای دگرگون... سفر...

به نام خدا...  این اولین بار نیست که اوضاعت دگرگون میشه... ولی این بار نوبرشه!! روحت خیییلی لطیف شده... میشیینی گوله گوله اشک میریزی... نبینم غمت و مادرررر... به بهانه های الکی... چرا لیوانم خیسه.. چرا میوه منو پوست گرفتی؟ چرا یه هزارم میلیمتر روش پوست مونده... چرا در گنجه بازه؟!!! چرا دم خر درازه؟!!   وهزاران بهانه ی عجیب و غریب... هیچ جا و پیش هیچ کس بدون من و بابایی نمیمونی.. عجیبههههه هر روز صبح نیم ساعت اشک میریزی که چرا بابا جون رفت بیرون از خونه... غذا رو از دهنت پس میدی!!!!؟؟؟   کاری که اصلا و ابدا انجام نمیدادی... همش با لحن دستوری  با ما حرف میزنی!!!  مامااان.. پاشوووو &nbs...
22 مهر 1392

کودک ما..

به نام خدا... نفس مامان... بردیای خوش مشرب و مهربونم... که انقدر  شیرینه...  که مامان و باباش هلاکشن.. طاقت مراحل آمده سازی غذا رو نداری... همش میشینی روی زیر انداز یا صندلی و یه بند میگی مامان زود باش... مامان غذاااا.... زود باش دیگه... ای بابااااا.... فکر منم باش... هول میشم...زخم و زیلی میشم... باز هم پاییز... باز هم سرماخوردگی های پی در پی...به دنبالش: بی حوصلگی... بی اشتهایی... گیر های الکی.. لج بازی... کم خوابی... گرفتگی بینی ... این نیز بگذرد... کودک شیرین ما... روزت مبارک تو بلوری گل نازی گل ناز...خنده کن... بنشین مثل پروانه ای شاد..بر گل دامن من... کودکم... از تو جانم به تن است... جایت آغوش من است... ...
16 مهر 1392

شیرینم...دو سال و چهار ماهه ی من.

به نام خدا... گل پسرم... بردیا جونم که این روزا در مقایسه با سپنتا فکر میکنیم خیلی بزرگ و آقا و به تکامل رسیده شدی... شدی دیگه... عزیز دل مامان... که انقدر خوشگل کلمات و جملات جدید میگی... هنوز تو ذوق جمله جدیدم . هی پیش خودم تکرار میکنم... جمله و کلمات بعدی رو نثارم میکنی... فکر منم باش ظرفیت هضم این همه خوشمزگی رو ندارم... این روزا منتظری که حرف از دهن یکی بیاد بیرون... رو هوا میگیریش... خییییییییییلی باید مراقب حرفامون باشیم... مراقب اینکه به پشه ای که دستت و نیش زده... نگم پشه بی ش ع و ر... چون ممکنه یاد بگیری... خدایی نکرده!!! به کسی نگیم بی ا د ب.... چون ممکنه یاد بگیری!!!! حرف تاییدت شده: آره بابا... انقدر هم شیرین و با...
9 مهر 1392

روزگار ما و سپنتا

به نام خدا... خدای مهربونی که یه فرشته ی خوشگل و برامون فرستاد ... در روز بیست و هفتم شهریور ماه ... با وزن سه کیلویی و قد نیم متریش ما رو عاشق خودش کرد... اون کسی نبود جز.... سپنتا... پسر دایی گل بردیا میبینی بردیا جونم... چقدر سپنتا ماهه... همه فکر و ذکرمون و مشغول خودش کرده... مطمئنم دوستای خوبی برای هم خواهید بود... هر چند که فعلا موضعت نسبت به سپنتا مشخص نیست... فعلا در حد یه بوس کوچولو  از سپنتا و بازی با پاهاش و  زنده شدن خاطرات شیر خوارگی خودت... و گاهی لجبازی های دور از انتظار... روزگار میگذرونیم... خدای مهربون....به خاطر همه چی ممنون... سپنتا و بردیا و همه بچه ها رو در پناه امن خود...
28 شهريور 1392
1